بیقرار

۱۹
مرداد

- روزبه برایم بخوان، گوشم تشنه شنیدن است

روزبه باید بخواند، آنحه را که آماده کرده است می خواهد بخواند،

آنچه را که شاید مقدمه ای باشدبرای گفتن حرفهایی که نتوانسته بگوید، و یک آن فکر کرد: چه ریباست کلام پدر، «گوشم نشته شنیدن است»

کاش می توانستم بگویم، می گویم، خواهم گفت، که  

جانم تشته تماشاست....

کتاب او سلمان بود

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * *

پی نوشت:

سپاس از دوست عزیزم که کتاب رو در اختیارم گذاشت..

کتاب جالبیه و  یکبار مطالعه آن خالی از لطف نیست... 

خیلی دوست دارم در رابطه با کتاب با هر عزیزی که مطالعه می کنه، گفتگویی داشته باشم..


برای خودم جذاب بود هم به لحاظ موضوع هم به لحاظ سیری  که در رمان طی می شد و مورد پسندم بود

هم جای نقد و بررسی برام ایجاد شد و حرف داشتم

و هم ترغیبم کرد به یافتن مستندات اصلی


هر عزیزی اگر مطالعه داشته یا خواهد داشت مشتاقانه منتظر دیدن نظراتشون هستم....


  • بی قرار
۰۴
اسفند

با نگاه معصومانه اش می خندید و می گفت "من مرگ نمی گم.."

یکی از کلاس اولی های شهرمان...

از بچگی مهربانی و دل معصومش دلت را می برد، یکی از فرشته های زمینی..

شب 22 بهمن 95....

دارد دل سفید و مهربانش نقش نقش می شود از آنچه می آموزد و تار و پود وجودش با کلافهای رنگارنگ کم کم گره گره می خورد تا قالی زیبای زندگیش آرام آرام  بالا برود...

چقدر نقش ما بزرگترها در گره گره های وجودش مهم است

بنگر که چه نقش می زنی بر آسمان آبی فطرت جانش

عاقبتش را ببین.. دختری شجاع و محکم تربیت می کنی یا منعطف و شکننده...

دوست عزیز هم نسلی من... دست دخترت را با دستان مهربان و دل محکم خود همراهی کن در این سفر پر فراز و نشیب به سوی کمالش.. دلت را به بهترین ها قرص کن و تکیه گاهش را بهترین دستور العملها قرار بده که دینمان همه اش را دارد... هم دل خودت آرام می شود و هم کودک و نوجوان دل بندت رشید و استوار بزرگ می شود و مایه مباهات و افتخار تو و جامعه و دینت..

حیف گاهی ما بزرگترها به خاطر اعتقادهایی که از اساسش اطمینان نداریم و از رسوخ نگاه داخلی های بی بصیرت یا نیش های دشمن نابکار به پیکر ایمان و اعتقادمان ناخواسته می خوریم، انچه نباید بشود می شود...

وقتی به او آموختی که مرگ نگوید، دشمن را از خاطر بردی؟

امامی که می گفت امید من به شما دبستانی هاست... امامی که می گفت آمریکا شیطان بزرگ است..

و ما مرگ بر آمریکا را فراموش نمی کنیم.. همو که رییس جمهور جدیدش چهره ای بی نقاب از چهره منحوس آمریکا را به نمایش گذاشته است..

وقتی نباید مرگ بگوید، وقتی او را راهپیمایی نمی برید، و... و انقلابی بارش نمی آورید.......

ببینید چه می شود؟ و چه برداشت می کنید؟

 

حواسمان به فطرت های پاک باشد...

بگذاریم کودکانمان با فطرت پاک حود رشد کنند... فطرتشان را دستکاری نکینم

 

 

 ****************************************

پی نوشت:

*      تلنگر و تذکری بود برای خودم که باید حواسم بیشتر باشد......

*    برایت دعا کردم، قطرتت در هجوم اتفاقها پاک بودنش در غبارها مخفی نشود..

 

  • بی قرار
۰۸
آبان

لبریز تر از همیشه "نبودنت" را در درون به طوفان نشسته ام.. 

ای گوهر ناب تکرار نشدنی زندگیم...

***


پی نوشت:

هیچ وقت فکرنمی کردم روزی اینگونه نداشته باشمت...

هوای اتاق داشت خفه ام می کرد،پنجره را گشودم تا نفسی بالا بیاید، سردم شد،نزدیک به لرز،اما دوست نداشتم پنجره را ببندم، سردی هوای نبودنت مرا با خود برده است... 

  • بی قرار
۰۸
آبان

به یاد شاعر گرانقدری که روزگاری شعرهای ارزشمندش را زیرورو می کردم.. 



باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسمها را می خواند:
اصغر پورحسن
پاسخ آمد : حاضر
قاسم هاشمیان
پاسخ آمد : حاضر
اکبر لیلا زاد
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند
اکبر لیلا زاد
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او اینجا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد ٬ معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود
زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت
همه پاسخ دادیم : حاضر!
ما همه اکبر لیلا زادیم


"قیصر امین پور"

  • بی قرار
۰۱
آبان
می خواست از استادش راهنمایی بگیرد... 
هنوز استاد نبودند تا ببینند، جملاتش به ترتیب اینگونه ادیت شده بود ونهایت سومی رافرستاده بود:

1- کی دنیا تموم میشه؟ 
2- آدمها وقتی درطوفانن، یا گم میشن، چه میکنند؟ 
3- راه و روشه تغییر وتحول صحیح....، چیه؟ 

تحول........
  • بی قرار
۰۸
شهریور

تو رفته‌ای از دست، دستم بند ِجایی نیست

من رفته‌ام از دست، امّید شفایی نیست


کشتی سرگردان طوفان دیده‌ای هستم

بعد از تو طوفان هست اما ناخدایی نیست


تو مانده‌ای آن سو و من این سو، میان ِما

نیلی خروشان است و اعجاز عصایی نیست...

  • بی قرار
۰۴
شهریور


فردا اگر بدون تو باید به سر شود

فرقی نمی کند شب من کی سحر شود


شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست

بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود


رنج فراق هست و امید وصال نیست

این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود


رازی نهفته در پس حرفی نگفته است

مگذار درددل کنم و دردسر شود


ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند

دیگر قرار نیست کسی باخبر شود


موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است

بگذار گفتگو به زبان هنر شود


فاضل نظری 

  • بی قرار
۱۰
مرداد

فهمیده ام این سالها این را که کافی نیست
تنها دو چشمم از غم عشق تو تر باشد

باید شبیه موج ها از جای برخیزم
باید که بیش از پیش آهم شعله ور باشد...


  • بی قرار
۲۴
خرداد


می خواهی قضاوتم کنی؟

 

اندکی آهسته

کفشهایم را بپوش

راهم را قدم بزن

اتفاقاتم را تجربه کن

دردهایم را بکش

سالهایم را بگذران

 

بعد قضاوت کن...


  • بی قرار
۲۴
خرداد


مادر مهربان و صبور و نازنین پر..

بچه پاک و معصوم پر..

رفیق شفیق عزیز پر..

یار صدیقی از یاران انقلاب پر..

 

ای خدای بال و پرها! بال و پری ناب عنایت فرما که مشتاقانه به سویت پربگشایم......

 

  • بی قرار
۲۴
دی

زیاد حرف دارم قرارگذاشته بودم زیاد ننویسم اما فعلا باید بنویسم...

 

زود می گذرد، زودتر از  آنی  که فکر کنی آنی هم فرصت داری و می توانی در همان آن بمانی

باورم نمی شود، وقتی خبر دادند چهل روز از پرگشودنت  سپری شد... انگار همین دیروز بود..

به حال خودم باید زار بزنم که نمی فهمیم چگونه  می گذرد....

رفتن بچه هایت که از اعماق جان دوستشان داری داغ سنگینی ست...

اما عجب از غفلت و عادت و نمی دانم از این قبیل که از جنس دنیاست...

غفلت عجب داستان غم انگیزی ست

و عادت کردن عجب رسم غریبی..

 نبودن عزیزانی که درونت را از نبودن آتش می زنند و بیرون، دنیا و مافی ها مشغولت می کنند که کمتر به خاطر بیاوری یا به روی خودت نیاوری یا نباید بیاوری...

فاطمه نازنینم شعله ورتر شدم وقتی که شنیدم چقدر خوب بود در این شرایطتت هر روز حالت را می پرسیدم، من از وقتی که فهمیدم از یک جانب ملاحظه کردم که اذیت نشوی، و عزیزانت ملاحظه کردند که در شرایط من نگویند...

ملاحظات گاهی خیلی کار دستمان می دهند... و حسرت ابدی به بار می آورند که با هیچ چیز،  دیگر جبران شدنی نیست...

حواسمان خیلی به هم باشد.. به حال هم، به بال هم، به رشد هم...دستان هم را محکم تر بگیریم...دنیایی ست که جدایی ها را خوب خوب تعریف می کند...

در اندازه یک تلفن کوتاه:

 سلام دوست عزیز، تماس گرفتم که فقط حالت رابپرسم،خوبی؟ روبه رشدی...الهی شکر ..خدانگهدار..همین

به همین سادگی بچه مسلمان، حال اطرافیان و دوستان را در هر حالی خوب می کند. فقط زنگ زدی حالش را بپرسی..پیامک و تلگرام و غیره و ذالک بی روح را بی خیال...همین رسمی کوچک و پرکاربردی ست، دل مسلمان با همین شاد می شود... مگر نه؟

واما فاطمه ای که با بودن و رفتنش چقدر به من درس داد، وقتی در حرفهایش با همان حال بد از حالش اینگونه برایم نوشت "در کل الحمدلله"..

در سخت ترین شرایط حمد و شکر خدا را به زبان دل داشتی کاش برایم می نوشتی خانوم زیاد باشید اما...

رفتنت زود اتفاق افتاد باورم نمی شود مثل رفتن عزیزترین زندگیم ...باز تلنگر زدی که خانوم زود می گذرد خییلی خیییلی زود

صفا و پاکی و صمیمیت و رعایت هایت جانم را در نبودنت به درد مبتلا می کند و لحظه از آن را دوباره طلب و صد افسوس که...

امروز عکس هایت دلم را بیشتر برد...کجایی فاطمه با لبخندهای ملیحت جان تازه ببخشیم.....

فاطمه مهربانم بیشتر از همیشه به دعایت محتاجم خواهر عزیز و پاک و صمیمی ام...


  

  • بی قرار
۰۸
دی

....هرگز برای امام خویش تکلیف معین نمی‌کنم، که تکلیف خود را از حسین می‌پرسم..

و من حسین را نه فقط برای خلافت، که برای هدایت می‌خواهم..

و من... حسین را برای دنیای خویش نمی‌خواهم، که دنیای خویش را برای حسین می‌خواهم..

آیا بعد از حسین کسی را می‌شناسی که من جانم را فدایش کنم؟.....



                 

  • بی قرار
۱۷
آذر

وبلاگم دردنامه شده...............

روزگاری شده...

فاجعه است.......

*********

با معادلات دنیا معادله نابرابری است! تو از دیدار من خوشحال می شدی و من از دیدار شما...حالا من با یادت و از دیدن عکست باید اشک بریزم، سهم من اشک شد فاااطمه، معادله نابرابری است، حسرت دیدار آخر بر دلم تا ابد ماند... قرارمان این نبود عزیز دل.......

دلم دارد پر از خاطره می شود، که بایادشان باران می بارد، بااااران....

همین چند ماه پیش بود که از روی دل پاک و با صفا و پرمحبتت در لحظات پر دردم آمدی تا تسلایم باشی، هنوز که هنوز است مانده ام چرا خواهر 16 ساله ام آمد، آخر جای تو آنجا نبود..آمدنت تسلایم بود هر چند دوست نداشتم در آن حال بیایی، عزیزم خیلی لطف کردی، حیف نمی دانستم حالا من باید برای مراسم پرگشودن ناگهانیت بیایم.......

آخرین بار همین چند هفته پیش با همه دردهایت که نمی دانستم اینقدر زیاد است، برایم نوشتی:

 

سلام خانم :) :) :) شکرخدا خوبم گرچه بعضی از روزها خیلی حالم خوب نیست ولی در کل الحمدلله

ممنون که به یادم هستین. خیلی دلم براتون تنگ شده. امیدوارم بتونم بازم شما رو ببینم

 

گول خوردم فاطمه... فکر نمی کردم به این زودی بگذاریمان و بروی ...

آآآآخ که دیدار روی پرمهرت افتاد به قیامت...

خدایا بچه ام روحش بلند و پاک بود و مظلوم رفت، محکم در آغوش پر مهرت بگیر و  آرامش بخش دل خانواده داغدارش باش....

بارالها که همه مال توییم، دل پاره پاره ما را هم نگاه کن...

خواهر کوچک دوست داشتنیم نبودنت سخت است، به مهربانی های خدا و به عنایات حضرت مادر و آقا سیدالشهدا سپردیمت...

خواهر کوچک و عزیز و مهربانم هرگز از خاطرم نخواهی رفت... دعایم کن فاطمه..............


                                      
  • بی قرار
۲۸
آبان

خاطرات نوجوانیمان که مرور می شود، رد پای دوستیشان تا کنون امتداد چشمانت را با گلهای چشم نوازش می کشاند   و دوستش داری

امروز مهمان دو عزیزیم، دو عزیز عزیزی که بر دلهای همه ما تا همیشه جا دارد، عزیزی از عزیزانی که تا ابد زنده اند..

مهمان دو عزیزی که خاطرات مادربزرگوارشان در برنامه تلویزیونی رد اشک و مرور خاطرات تلخ و شیرین  را از ذهنم گذراند،

خاطراتی که زبان اشک را خوب خوب باز کرد و خاطراتی دیگر جای خالی بچه های با صفای محله من و تو را بر دلم تازه کرد... آن روح های مطهری که در وسعت تنگ! این دنیا نمی گنجید و اکنون در نزد پروردگارشان روزی می خورند..

جایتان خالی ست برادران و پدران شهیدم که دنیای امروز بیشتر از دیروز  به حضور باصفا و خلوص نیت و تلاش پرثمرتان نیاز دارد... کم داریمتان... دعایمان کنید

دلهای خسته ما با چشمان کم سویش نور باران می خواهد......



  • بی قرار
۰۹
آبان

خیلی کنارم باش وقتی بیقراری های دلم هجوم می آورد و تو نیستی که حتی در کشاکش وتلاطم سنگین سکوتهایم سر بر آغوشت بگذارم تا لحظه ای از بیکران آرامش الهی که در وجود تو به ودیعت گذاشته بود در پناهش آرام گیرم

کنارم باش که مبادا غصه هایم رنگ خداییش کم شود و نفس در ردیف مسیله ها رخ نشان دهد والا دعا کن زودتر رخت ابدی برکشم که گاهی طاقت تحمل دنیا و حمله های پیاپیش سخت سخت سخت می شود...

تازه می فهمم آنچه شنیده بودم  از وجود بی ریا و بی تکلف ات یعنی چه، تازه می فهمم نبودنت در کشاکش این دهر چقدر و چقدر درد دارد...

وقتی حرفهایم اشک می شود و در سر چاه دل فرو می ریزد و دست مهربان و دل دریاییت نیست تا آتش درونم را خاموش کند

آآآخ...جای خالیت چقدر درد دارد....

به دعایت همیشه دل بسته بودم...

تو را به بی بی دو عالم دعایم کن...

دعایم کن....


خدایا عزیزم را به پناهت دارش.....


  • بی قرار
۰۴
آبان

                                                  کجاییم؟!

آن شب در حسینیه در عزای مولایمان سیدالشهدا علیه السلام سخنران حرفهای روز و مهمی را روی منبر می زد و دارای مخاطبانی خاص که حی و حاضر عده ایشان روبرویش نشسته بودند و نمی دانم گوششان شنوا و پذیرنده ی آن حرفها بودیا نه!..:


...ما عباس می خواهیم که تا امامش اجازه نداده با دشمن دست ندهد.......

 

در محضر مولایم حسابی خجالت کشیدم، به واسطه غریبیه او، تنهایی او، تنهایی امام حاضرمان، به واسطه بینش عمیق و بصیرتی عظیم و چشمان بینا و بیدار او که دشمن شناخته است اما ما....

چرتمان برده، تن پرورشده ایم، راحت طلب

و او حتی گاهی بر سر مسائل خواب از چشمان نازنینش می رود...

آری! آسوده بخواب او بیدار است!!!!!!!!

وقتی شعار "ما همه عباس توییم... " سر داده شد، تامل تمام وجود را فراگرفت،

خب اگر بودیم آیا اینگونه می شد؟!!!!!!

در واقعه سنگین کربلا قور کنیم در می آید همه اش... که چه باید بکنیم، چه نباید بکنیم..

خط ها را ولی زمان داده اند... ما کجاییم؟! در کنار ولی در کربلا یا در حال دور شدن از کربلا یا مشغول خود و بازیهای دنیا، یا خدای نکرده قدمی در زمین دشمن یا در کنار دشمن یا...

جان به لرزه می آمد، شرمنده شدم، از خودم

از...

حرفهایش خوب بود به جان می نشست و بصیرت می داد..

حرف هایی که باید غیر از امروز دیروز هم زده می شد... همان دیروزی که واجب تر بود..

خدا به داد فردایمان برسد...

روشنگری در زمانه بی تفاوتی ها، برای مردم، وسط مردم، به وقتش در جایش... که کار بیخ پیدا نکند تا بعضی ها!! هر کار دلشان می خواهد بکنند...

آن بعضی ها!! را هم بی خیال که گوش شنوا دارند یا نه، و با وعده های چرب و شیرین که میان تهی است، به سمتش کشیده شده باشند ببینند چه خبر است، که نه ان شاالله، و آنان که گذاشته اند ببینند و آنان که دل خوش کرده اند، دشمن!! مهربان می شود و دوست؟!! ..، الله اکبر....

حیییییییف!!! گوشهایمان کمی دیروزها حرفهای قشنگ بر سر منبرهای عمومی نشنید.. و اگر بود بلند نبود یا موثر نبود... مگر از جانب او

یاد این حرف افتادم از لسان مبارک آقایم که خدا حافظ لحظه لحظه هایش باد: شناخت نیاز لحظه ها هنر است...

شاخک هایمان که تیز نشد... بی تفاوتی حتی در سرنوشت خودمان!.. نمی دانم چه می کنیم و خدا نکند مکاری و دشمنی طرف مقابل که آقایمان یک بار دوبار نه که صدها بار بی پرده به آن اشاره کردند، آتشی به پا کند نرم که تهیه آتشش بی بصیرتی و بی توجهی و بی خیالی و پشت صحنه ها و با دستان مبارک خودمان باشد... و از زیر خاکستر شعله بکشد که دامن همه ما که هیچ، دامان آیندگان بعد از ما راهم خواهد گرفت... و در این صورت چه بد مردمانی بودیم!...

گه گاه به این می اندیشم با چه هدفی داریم زندگی می کنیم؟!

دویدن به دنبال دنیایی که خوابی بیش نیست و چشم به هم بزنیم بار سفر بسته نبسته باید بگذاریم و برویم؟!!!

مایی که سختی های انقلاب و دفاع مقدس و تحریمهای آن زمان و این زمان را تجربه کرده ایم و آن موقع چه خوب امتحان پس داده ایم، و حالا ترس از فشارها و دندان های کرم خورده دشمن (که دارد متلاشی می شود) و تحریم ها ما را با خود ببرد! فریب وعده های دروغینش را بخوریم!

ما را چه شده است؟!  آیا تجربه های آن زمان های نه چندان دور یادمان رفته؟!!!!!!!!!!!


خدا نکند مردود شویم که در کلام نورانی قرانش وعده داده که خدا قوم دیگری را که او را دوست دارند و خدا آنان را دوست دارد جایگزین خواهد کرد...


خدا بخیر کند...


خجالت می کشیم بگوییم یا مولانا العجل... که نایبش اینگونه تنهاست.. که چگونه آماده ایم؟!! . . . .

  • بی قرار
۰۴
آبان

امروز ما دیگر حق نداریم در شناخت دشمن اشتباه کنیم...


اگر در شناخت دشمن اشتباه کردیم، در جهتى که از آن جهت، اسلام و مسلمین خسارت مى بینند و به آنها حمله مى شود، دچار اشتباه شده ایم. خسارتى که پیدا خواهد شد، جبران ناپذیر است.

امروز ما در دنیاى اسلام، مکلَّفیم که همین هشیارى و توجّه و دشمن شناسى و تکلیف شناسى را به اعلا درجه ممکن، براى امّت اسلام، جهان اسلام و ملت خودمان تدارک ببینیم


7 مرداد 71

  • بی قرار
۰۴
آبان

  • بی قرار
۰۲
آبان

آن وقت که جانمان می رفت، آن وقت که جانمان را در خاک می گذاشتیم ، و به خدا و به مولایش حسین.ع. می سپردیم،

 رمضان بود...حالمان دگرگون رفتن ناگهانی اش...

وسخت است خیلی سخت

آن روز تشنگی امان می برید...جسم ازتوان افتاده بود روزه بود... جان که داغ تازه و هجران ابدی نصیبش شده بود و در تب و تاب و از توان افتاده... نمی توانستند همدیگر را تامین کنند...بی حال بی حال... هر دو تشنه...

بزرگواری برای اینکه در آن وضعیت از حال نرویم دورمان آب می پاشید تا هوا کمی خنک شود،

حال کسانی که عزیز از دست داده اند چگونه است؟!.... ماه مبارک هم باشد.....

ما یک عزیز از دست دادیم  اما کربلا........

وای از کربلا.............

وای از مصیبت های بی بی زینب کبری و اهل بیت مطهر آقا سیدالشدا علیه السلام...............


  • بی قرار
۲۵
مهر
  • بی قرار
۰۴
مهر

ربنا افرغ علینا صبرا...


بچه نازنینم امشب داغدار است

 در نتیجه ی زحمات بی شائبه ی!!! آل سعود ملعون و دستهای پشت پرده، در کشت و کشتار به ظاهر مسلمان علیه مسلمانان مظلوم یمن و بی کفایتی در اداره امور حجاج یا هرچه پشت صحنه است و نمیدانم چه صفتی برازنده این ملعون است...

همیشه مسلمانان از مسلمانان نماهای بی عقل خودفروخته و دست نشانده خورده اند

شادی و چشم انتظاری برادران و خواهران مسلمان سراسر دنیا را به عزا و دل نگرانی و غصه تبدیل کرده اند، خدا انتقام این جانهای از دست رفته را بگیرد..

نمی دانم در قیامت چه پاسخی خواهند داشت در برابر این همه جان که سفر کردند و دلهایی که به داغ نشسته و اضطرابهایی که به بار آورده اند....



برای صبر دل کوچک پر داغش و صبر دل عزیزان عزیز از دست داده دعا کنید...

الهی مدد...

خدایا امامان.عج. را برسان.......

  • بی قرار
۳۰
شهریور
دل من! در هوای مولا باش
یار بی‌ادعای مولا باش

گر نشد یاورش شوی همه عمر
گاه گاهی برای مولا باش

به گدایی تو هر کجا رفتی
یک سحر هم گدای مولا باش

دست من! دست‌گیر مردم باش
پینه‌ی دست‌های مولا باش

پهن کن سفره‌ای برای یتیم
مستمند دعای مولا باش

پا به پایش اگر نشد بروی
لاأقل ردپای مولا باش

جان من! تا که در بدن هستی
باش اما فدای مولا باش

بندگی کن به راه و رسم علی
عبد! عبد خدای مولا باش

ای نَفَس! می‌روی به سینه برو
چون برآیی صدای مولا باش

از یمن، از دمشق و غزه بگو
شیعه‌ی زخم‌های مولا باش..


یوسف رحیمی
  • بی قرار
۲۹
شهریور
  • بی قرار
۲۹
شهریور

تنها شده بود و تنهایی با طعم گس را با حکایت های تلخ و شیرینش تجربه می کرد، (زبان تنهایی را خوب بلد بود)...غرقش شده بود و در عین سختی هایش دوستش داشت، چون جنسش خیلی جور دیگری بود، این تفاوت حالش را در بدحالی صفایی می داد. هدف بلند و سر سیز بود و انتهایش شادی دل او..

در این حین انرژی مثبتی دریافت نمی کرد تا عاشقانه  ادامه دهد اما ایستاده بود و داشت درونش بزرگ می شد، یاد می گرفت، و یاد گرفتن را دوست داشت، گاهی با دیوارهایی جلویش که ساخته نزدیک ترین ها!! هم بود مواجه می شد، به آن کوبیده می شد، آسیب می دیدو با سرو صورت زخمی بازمی گشت، اما...اگر جبهه مقابل دشمن بود چه اتفاقی می افتاد نمی دانم...

بعضی  فکر می کردند یک بعدی است، یا خیلی کوچک تر از این حرفهاست و برای  قدو قواره اش گنده است...

هیچ ادعایی نداشت نمی دانست چرا اطرافیان توهم داشتند...

در عین بی هویتی نمی توانست رهایش کند، زخم می خورد اما ایستاده بود..  

تفکر آدمها، رفتارهای عجیب و غریبشان، دردهایی که می دید از کجاست، دردمندش کرده بود، حکایتها  گاهی خسته اش می کرد ولی از پا نمی افتاد، وقتی هم ذره ای بیانش می کرد برداشت می شد که شاید به درد این وسعت نمی خورد...

قبل ترها با یک توسل لطف برادران آسمانی شامل شده بود و مسیر را ترسیم کرده بودندو باز....

بعد از این زخمها و داغی که تازه تجربه اش کرده بود، تلاشی برای ترمیم حال و روزش نمی دید، انگار تجربه اش برگی بود بر سر آبشار!

یاد گرفته بود مراقب خطای تفکر باشد،

اما

خودش که هیچ تمام تجربیاتش در مقابل یک چیز قرار گرفته بود اگر این را درون خودت حل کنی بمان!!!!!

اصلا  مهم چیز دیگری بود! تو خودت را تطبیق بده....

برای ماندنش هرچه دنبال دلیل می گشت، با آتش دل مواجه می شد... حالا باید چیزهایی که برایش ارزشمند بود کنار می گذاشت.....

حالا هم دیگر عزیزی نبود که یک سلامش گرمی بخش جانش باشد، به امیدحضورش بگوید ادامه همان راه با همه سختی هایش یاعلی....

انگار باید سنگر را عوض می کرد...

درونش تکه تکه بود و زخمی، جای ترمیم آن گفته بودند اگر فلان مسئله  را با خودت حل کردی بمان... عجب!!

آخر مگر دردش این قدر سطحی بود، بلکه عمیق بود و برای تنفسی مجدد نیاز به همدردی و وفهمیده شدن داشت، حرفهایش فهمیده نمی شد... شاید بلد نبود واضح تر از این بگوید که برداشت دیگری نشود...

دردمندیش  اجازه تصمیم سریع نمی داد، دلش می سوخت نمی توانست ابتر رهایش کند، هم به حال خودش هم به حال آن، خواسته بود یک قدم تخصصی تر عمل کند اما...   اما گفتند اگر این را حل کردی بمان، خدایاااااااا ............

همین؟!!!!

عزتش زیر منگه رفته بود...

جلوی چشمانش امروز می گفتند خودتان باید بروید دنبال فلان کار،به آدمهایی که کیلومترشان صفر بود، او خیلی زودتر از اینها به این رسیده بود و این را می خواست اما قبل تر غیر مستقیم به او فهماندند که الان وقتش نیست جایش برای این کار برایش الان نیست .... !! درد داشت...

خدا کمک کند

در راستای این تفکر، تفکری دیگر بود که کمی چیزهایی بلد بود و استفاده از تجربیاتش برای آنان ارزش داشت ...

تا آخرین لحظه تلاش خود را کرد که اشتباه نکند، هم به نفع خود هم به نفع آن،

حرف دلش را کرد درون اتاق و منطقا به مسئله نگاه کرد، خوب و بدش را... بیچاره حرف دل که  خود را به در و دیوار می کوبید!

تصمیمش به سمتی می رفت که هزار و یک حرف و حدیث داشت،و باید به جان می خریدش........

آخر در عین ناباوری دل، به تصمیم رسید، یکی از کفه های ترازو هی سنگینی می کرد. با این وضع باید خیلی از چیزهایی که برایش ارزشمند بود کنار می گذاشت آسان نبود...و تغییر سنگر دوباره درگیر مسائلی می کردش که تجربه اش کرده بود، آزارش می داد، و دوستش نداشت...

میدان جهادی دوباره...  

 تصمیم گرفتن اصولا هزینه دارد مخصوصا کنار گذاشتن خوبی های چیز دیگر که باید ازآن بگذری که برایت ارزشمند هم باشد دیگر واویلاست

غصه خورد که انسان یعنی چه؟!  غصه خورد که باید دانسته هایش را نصفه رها کندهر چند جای عمل کردن دارد..غصه خورد که تجربه اش اینقدر مهم نبود، خودش تلاش کرده بود جور دیگر تعریفش کند که کمک باشد و عزتی برای آن اما ساختار مسخره انگار قدش بلندتر از انسان بود، گفتند فقط تجربه و کمکش تا دو ماه و بعدش دیگر نیازی نیست!! دیگر حسابی غصه خورد... آن هم اعلام کمک دادن با اشتیاق خود با این برخورد مواجه شد...

مجبور بود بر اساس شرایطش تصمیم بگیرد، عزت نفس هم چیز کمی نبود که نشانه رفته بود..

بعد از تصمیم  با داغ دل و حرفهایش که تکراری به نظر میرسید، غصه خورد که عزیزی برداشتش این بود از سر ندیدنها... او دلش گرفته بود از تفکرها...از له شدن عزت...از .... او فکر کرد که آخر چه عددی در این مسئله است که بخواهد دیگری را متوجه کند، آخر با برای خدا کار کردن و شخصیت او سنخیتی نداشت..

دیگر خسته بود..

به خدا سپرد....

 پپشپ

حواسمان باشد عزت یک انسان را ناخواسته نشانه نرویم....

الهی شکر که   "فان العزه لله جمیعا"


* * * * * * *

پی نوشت:

شاید برای یک دوست...

  • بی قرار
۱۸
شهریور

اولین تولد بی تو......

سرد است می دانی...

من با تو معنا گرفته ام...

مگر دلی از جنس تو و بودن آن گرمی لحظه ای ایجاد کند...

صدایت را دلتنگم

شانه هایت را محتاجم

با آن زخمهای دردناک دست مهربانت صورتم را نوازش کن، آنها را بر روی قلبم بگذار...

بغضهایم بی صدا به هق هق افتاده اند، تو را به خدا فکری کن دارد طوفان به پا می کند....



  • بی قرار
۱۶
شهریور

یاد برادارن نورانیمان بخیر، همان بچه های محله همیشگی من و تو، نه دیروز و امروز و فردا که تا همیشه این زمین خاکی... همان ها که مرگشان را با مدیریت زندگی و روح و فکر و عملشان به گزینه شهادت رساندند... و خدا بهترین مرگ را برایشان برگزید....همان مردان مردی که با رفتن سبزشان تلنگری ناب به من و تو زدند، همان الگوهای همیشه تاریخ نه فقط برای من و توی ایرانی، نه فقط برای من و توی مسلمان، که الگوی همیشه تاریخ بشریت برای هر کس و هر چیز در این تنگ دنیای عجیب





 وحالا بچه های محله امروز من و تو...

دنیای وارونه ای که بیشتر از قبل دارد نشان می دهد که گاهی بچه های دوست داشتنی خاکی محله و مسجد همان بچه محل های صاف و ساده و عزیز از خیلی از آشنایان نسبی و سببی و دوستان مدعی، به تو  نزدیک ترند...

در سخت ترین شرایطی که برای تو پیش آمده، حواسشان هست....

همانانی که نشانی از برادران و خواهران آن زمان دارند...

خاکیه خاکی و بی ریا... از بودنشان لذت می بری... از صافی و پاکی دلشان... از روح بلندشان... برادری و خواهریشان... الهی شکر هنوز هستند بچه های باصفا، در این وانفسای دنیا و قحطی انسانیت... هنوز امیدی هست، گمنام ترین ها بهترین ها می شوند...


 

*********************************************************************

پی نوشت:

نوشتم تا ابد ثبت بماند، به یاد برادری قایبزرگواری که در لحظات سخت و هنگامبزرگواران و به خصوص بزرگواری که تا ابد عمل خیرش در خاطرم خواهد ماند که در حال روزه و در سخت ترین شرایطمان ماند، با زبان روزه و حال بدمان سرو صورت و پای برادر را می شست، زمین را خنک می کرد تا با تمام وجودش همدردی حقیقی را عملی نشانمان دهد...

به یاد خواهران بزرگوار به ویژه خواهران گرامی ای که در سخت ترین شرایطمان کنارمان ماندند تا آراممان کنند.. تا خدا نشانمان دهد که هنوز هستند انسانهای خاکی ای که آوازه یشان در آسمان است و در زمین خاکی گمناند...

  • بی قرار
۲۳
مرداد

هنوز یادم هست استاد بزرگوار می گفت:

انا لله و انا الیه راجعون

   ما مال خداییم...

دو سال پیش، دو سه روز بود پدربزرگ به رحمت خدا رفته بود(خدایش بیامرزد، امروز سالگردش بود)، در این میان این روزیم شد که ما از خداییم نه، ما مال خداییم ...

و حالا

24 / 4/ 94 تلخ تلخ..

در شرایطی می نویسم که

هنوز بعد از رفتنت ای عزیزترین توان نوشتن را آنگونه که باید پیدا نکرده ام... انگار نرفتی که بازنگردی، رفتی تا حال و هوایی در سختی ها و طوفان های زیاد و تند و تیز روزگار، عوض کنی و برگردی...تا تلاطم ها کمی آرام بگیرد و...و حالا بگو چگونه باور کنم نیامدنت را........

·         هنوز در باورم نمی گنجد که بعد از این همه سختی و امیدی که داشتیم تو را دیگر درکنارمان نداشته باشیم..

·         در باورم نمی گنجد وقتی به دلیل نبودنت بگویند خدا رحمتش کند یا اول اسمت را مرحوم بگذارند، یا... ، می دانی، باورش سخت است، اذیت می شوم..

سخت بود وقتی دو صبح زود پشت هم از بیمارستان و در حالی که در ای سی یو که برایم از زندان دشمن تلخ تر است، زنگ زدند که حالت خوب نیست، در حالی که عصر روز قبلش، حکم مرخصی از ای سی یو به بخش صادر شده بود.. می داانی خیییلی سخت بود..... نگذاشتی و انگار خدا نخواست این اضطراب را بیشتر از دو روز تحمل کنیم... گویا مقدمه ای بود برای تحمل رفتن همیشگی ات... اینگونه بود، نه؟!!

نفهمیدند حضرات مثلا دکتر چرا اینگونه اذیتی... و صد آآآآه ه ه ه !  صدای آرام نبودنمان به کجا می رسد؟!! و نهایتا علت رفتنت را بستند به چیزی که خود می گفتند مشکل جدیدت چندان از آن نیست...... و نفهمیدیم چه بر سرت آمد...

·         در باورم نمی گنجد، چگونه آن شب سنگین صبح شد تا پیکر سرد و بی جانت را بدرقه کنیم تا خانه جدید..خسته بودی نه؟!!  اما دستهای پر جراحتت دیگر زخم نبود..

کاش آن شب هرگز صبح نمی شد..

وای از دل خانم زینب.س.  شب عاشورا...

مظلومانه رفتی عزیز جان، شرمنده ی رویت تا همیشه...

دعاهایمان برای سلامتی ات ذخیره و بدرقه رفتنت شد...

حتی با رفتننت نشانمان دادی، عزیزانم دنیا بازی ای بیش نیست، جدی اش نگیرید،و تا آخر پر از سختی ست (و لقد خلقنا الانسان فی کبد)، رفتن ناگهان اتفاق می افتد حتی بدون حضور نزدیک ترین ها و حتما اتفاق می افتد(و ان الموت حق..)، یادتان نرود.......

·         در باورم نمی گنجد اینکه چه قدرتی تن نازنین و پردردت  را در خانه جدیدت گذاشت

 

·         در باورم نمی گنجد وقتی سنگها را گذاشتند و بر روی روح و جان پردردت خاک ریختند که مطمئنمان کنند دیگر نمی آیی.. خواب بود نه؟!!

امید بستم به آقا سید الشهدا...

آیا رخ در نقاب کشیدی تا عزیزانت تا ابد برای دیدار تو پرپر بزنند؟ مهربان تر از این ها بودی عزیز دل...

مهربانم  رفتنت زود مقدر شده بود، برای ما زود بود، وما ماندیم ونبودنهای تو...

کسی چه می فهمد دردهایمان را...

کاش کنارت خاک می شدیم که دنیا بی تو دیگر برایمان تیره تر از قبل است

دوست عزیزی می گفت حرفهایت مال الان است..اما بگویم

همین تازگی ها،چند وقت پیش بود به این اندیشه بودم که اگر برویم چه کسی آن دنیا حالت را می پرسد، نگرانی بود، حالا تویی... و نگرانی برطرف شد که تو هستی و منتظر...

 از این به بعد برای ملاقات بی چهره با تو باید راهی دیار رفتگان باشیم... خدایا...

دیگر کسی زنگ نمی زند حالت را بپرسد

اما

ما هر صبح و ظهر و شام به دنبال تو: سلام ای امید دور شده، حالت خوب است؟ جایت خوب است؟ دعایمان می کنی؟

جایت خییلی خالی است...چه کنیم؟!

دلتنگی هایمان، گریه های پنهانی مان، دردهایمان را به کجا ببریم...

برای صبرمان دعا کن...

نبودنت سخت است، سخت سخت  عزیزترین..رنج هایت را تنها به دوش کشیدی، تنهای تنها، خسته بودی...شرمنده ام...برایمان هر صبح و شام دعا کن.........


الهی رضا بقضائک................


  • بی قرار
۱۵
مرداد

  • بی قرار
۰۲
تیر

مثل مهمان ناخوانده هر از گاهی پشت هم نوش جان می شوند و سهمت!!!...

حوادث و اتفاقات و تغییرات، جان بر کف می آیند، روی سر هم سوار نه یکی یکی، تا حالت را جانانه بگیرند..

شاید قرار است خفن امتحان شوی شاید قرار است نشان دهی در محضرش چند مرده حلاجی، شاید قرار است تلاش کنی ظرف وجودیت بزرگ شود..... قرار نیست قرار یابی در این دنیای آخرالزمانی....

و حالا

یک چیزهایی برایت ارزش اند و یک چیزهایی برایت ارزشمند،یک جیزهایی پسندیده و یک چیزهایی ناپسندو.. ، خدشه ای وارد شود خب ناخودآگاه برایت ایجاد نگرانی می شود..نگرانی های نهان که وقتی خود را می زنی به آن راه و سعی می کنی صدایت درنیاید، به آنها فکر نکنی، دمار از روزگار خوابت در می آورد آن هم شبهای ماه مبارک

این قصه به کنار

یکی از عزیزانت حالش چند روزی به راه نیست، و بعد وقتی به دنبال کاری می روید حالش دگرگون می شود و جان ایستادن را از دست می دهد..وبعدکمی بهتر می شود، برای آن کار معطل می شوید، حالش چندان خوب نیست...سعی می کنی که راضی اش کنی فعلا این واجب را مستحب کند و مهم نیست حالا دو روز دیرتر، بالاخره رضایت می دهد، قصد خروج که می کنی باز در آسانسور آن محل حالش بد می شود و نمی تواند روی پاهایش بایستد، در وسیله برگشت هم بدتر دیگر توان نشستن ندارد، ناگهان از ماشین که پیاده می شود جلوی چشمانت قدرت تکلمش را از دست می دهد... و بعد بساط بیمارستان.....

وقتی چند ساعت حالش اصلا به راه نیست، یک حمله عصبی، و از نگرانی نمی دانی چه کنی، جز صبر و دعا و نماز و توسل...

ببارد پشت هم می بارد عین دومینو اوضاع را یکی یکی می زند زمین... خدایا...

یک اتفاق، دو اتفاق، سه اتفاق... پشت هم در یک روز، سنگین می شود....

خدا را شکر تا آخر شب به خیر می گذارد به لطفش در این ماه مبارک... همه فعلا زنده اند.. نفسی در این نگرانی ها می کشی و شکر او که به عنایتش به خیر می گذرد...

و آنگاه جدی تر می روی در این فکر که در این شرایط چه باید بکنی....باید محکم بایستی، صبر کنی، حل کنی، بگذری، رها کنی، بپذیری،و.... خدای من! راحت نیست...

همراهم هستی کریم ترین؟!

 با این همه مسئله  که امسال تحصیلی اوجش بود و همچنان ترکشهایش نصیبت می شود و روح و فکر و جسم و حتی خوابت را درگیر می کند....این را برای آن کنار بگذاری، از آن اجتناب کنی، این یکی را حل کنی، و... . نگرانی و اضطراب مضاعف را دیگر نمی پذیرد این جان... سعی می کنی با وجود اینها بایستی، با آنها زندگی کنی و بعضی را بپذیری، با بعضی مبارزه کنی، با بعضی...

ما را می بینی عظیم ترین؟

می دانیم دنیا محل قرار نیست... و لقد خلقنا الانسان فی کبد...

 

کاش جای همه این ها  اتفاقات خوبی بیفتد...

 

اللهم انی اسئلک قلیلا من کثیر مع حاجه بی الیه عظیمه و غناک عنه قدیم و هو عندی کثیر و هو علیک سهل یسیر...

اللهم انا نشکوا الیک فقد نبینا صلواتک علیه و اله و غیبه ولینا...

[فرازی از دعای افتتاح]


********

پ.ن:

از آن وقتها که دفتر دیجیتالی ثبت می کند تا...

  • بی قرار
۲۴
خرداد

تلفن ناشناس!

یک بار، دوبار، سه بار..اول و دومش را متوجه نشد، بار سوم برداشت

- الو، .... خانم

- ببخشید جنابعالی؟

- ....چی...

- وااای خدای من، حاج خانم شمایید؟...

 

داشت فکرش را بابت مسئله ی مهمی نظم می داد، نیم ساعت بعد باید می رفت سراغ آن کار... حالش درگیر آن مسئله بود... که تلفن زنگ زد...

مادر آقاسید...

تلفنش را نداشت، قرار بود از خانم همسایه بگیرد تا گاهی مزاحم اوقات شریفش شود.


- وظیفه من بود مادر جان من بایدخدمت شما تماس می گرفتم...


از شرمندگی نمی دانست زمین برود... از نشاط درونی نمی دانست هوا برود... از خجالت و خوشحالی مانده بود چه کند...

حالش خوب شد... روی آسمان زمین....

برادر به موقع به دادش رسید...دلگرمی حضور مادر... مادر عزیز  زنگ زده بود حالش را بپرسد در آن شرایط... خدایا....................

 

راستی تازگی ها، دل برای بودنهایتان بیشتر از پیش تنگ می شود......

شنبه 23 خرداد 94

  • بی قرار