بیقرار

او سلمان شد...

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۲۲ ب.ظ

- روزبه برایم بخوان، گوشم تشنه شنیدن است

روزبه باید بخواند، آنحه را که آماده کرده است می خواهد بخواند،

آنچه را که شاید مقدمه ای باشدبرای گفتن حرفهایی که نتوانسته بگوید، و یک آن فکر کرد: چه ریباست کلام پدر، «گوشم نشته شنیدن است»

کاش می توانستم بگویم، می گویم، خواهم گفت، که  

جانم تشته تماشاست....

کتاب او سلمان بود

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * *

پی نوشت:

سپاس از دوست عزیزم که کتاب رو در اختیارم گذاشت..

کتاب جالبیه و  یکبار مطالعه آن خالی از لطف نیست... 

خیلی دوست دارم در رابطه با کتاب با هر عزیزی که مطالعه می کنه، گفتگویی داشته باشم..


برای خودم جذاب بود هم به لحاظ موضوع هم به لحاظ سیری  که در رمان طی می شد و مورد پسندم بود

هم جای نقد و بررسی برام ایجاد شد و حرف داشتم

و هم ترغیبم کرد به یافتن مستندات اصلی


هر عزیزی اگر مطالعه داشته یا خواهد داشت مشتاقانه منتظر دیدن نظراتشون هستم....


  • بی قرار

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی