بیقرار

۴۴ مطلب با موضوع «دانه دانه های انار دل» ثبت شده است

۰۴
اسفند

با نگاه معصومانه اش می خندید و می گفت "من مرگ نمی گم.."

یکی از کلاس اولی های شهرمان...

از بچگی مهربانی و دل معصومش دلت را می برد، یکی از فرشته های زمینی..

شب 22 بهمن 95....

دارد دل سفید و مهربانش نقش نقش می شود از آنچه می آموزد و تار و پود وجودش با کلافهای رنگارنگ کم کم گره گره می خورد تا قالی زیبای زندگیش آرام آرام  بالا برود...

چقدر نقش ما بزرگترها در گره گره های وجودش مهم است

بنگر که چه نقش می زنی بر آسمان آبی فطرت جانش

عاقبتش را ببین.. دختری شجاع و محکم تربیت می کنی یا منعطف و شکننده...

دوست عزیز هم نسلی من... دست دخترت را با دستان مهربان و دل محکم خود همراهی کن در این سفر پر فراز و نشیب به سوی کمالش.. دلت را به بهترین ها قرص کن و تکیه گاهش را بهترین دستور العملها قرار بده که دینمان همه اش را دارد... هم دل خودت آرام می شود و هم کودک و نوجوان دل بندت رشید و استوار بزرگ می شود و مایه مباهات و افتخار تو و جامعه و دینت..

حیف گاهی ما بزرگترها به خاطر اعتقادهایی که از اساسش اطمینان نداریم و از رسوخ نگاه داخلی های بی بصیرت یا نیش های دشمن نابکار به پیکر ایمان و اعتقادمان ناخواسته می خوریم، انچه نباید بشود می شود...

وقتی به او آموختی که مرگ نگوید، دشمن را از خاطر بردی؟

امامی که می گفت امید من به شما دبستانی هاست... امامی که می گفت آمریکا شیطان بزرگ است..

و ما مرگ بر آمریکا را فراموش نمی کنیم.. همو که رییس جمهور جدیدش چهره ای بی نقاب از چهره منحوس آمریکا را به نمایش گذاشته است..

وقتی نباید مرگ بگوید، وقتی او را راهپیمایی نمی برید، و... و انقلابی بارش نمی آورید.......

ببینید چه می شود؟ و چه برداشت می کنید؟

 

حواسمان به فطرت های پاک باشد...

بگذاریم کودکانمان با فطرت پاک حود رشد کنند... فطرتشان را دستکاری نکینم

 

 

 ****************************************

پی نوشت:

*      تلنگر و تذکری بود برای خودم که باید حواسم بیشتر باشد......

*    برایت دعا کردم، قطرتت در هجوم اتفاقها پاک بودنش در غبارها مخفی نشود..

 

  • بی قرار
۰۸
آبان

لبریز تر از همیشه "نبودنت" را در درون به طوفان نشسته ام.. 

ای گوهر ناب تکرار نشدنی زندگیم...

***


پی نوشت:

هیچ وقت فکرنمی کردم روزی اینگونه نداشته باشمت...

هوای اتاق داشت خفه ام می کرد،پنجره را گشودم تا نفسی بالا بیاید، سردم شد،نزدیک به لرز،اما دوست نداشتم پنجره را ببندم، سردی هوای نبودنت مرا با خود برده است... 

  • بی قرار
۰۸
آبان

به یاد شاعر گرانقدری که روزگاری شعرهای ارزشمندش را زیرورو می کردم.. 



باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسمها را می خواند:
اصغر پورحسن
پاسخ آمد : حاضر
قاسم هاشمیان
پاسخ آمد : حاضر
اکبر لیلا زاد
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند
اکبر لیلا زاد
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او اینجا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد ٬ معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود
زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت
همه پاسخ دادیم : حاضر!
ما همه اکبر لیلا زادیم


"قیصر امین پور"

  • بی قرار
۰۱
آبان
می خواست از استادش راهنمایی بگیرد... 
هنوز استاد نبودند تا ببینند، جملاتش به ترتیب اینگونه ادیت شده بود ونهایت سومی رافرستاده بود:

1- کی دنیا تموم میشه؟ 
2- آدمها وقتی درطوفانن، یا گم میشن، چه میکنند؟ 
3- راه و روشه تغییر وتحول صحیح....، چیه؟ 

تحول........
  • بی قرار
۰۴
شهریور


فردا اگر بدون تو باید به سر شود

فرقی نمی کند شب من کی سحر شود


شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست

بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود


رنج فراق هست و امید وصال نیست

این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود


رازی نهفته در پس حرفی نگفته است

مگذار درددل کنم و دردسر شود


ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند

دیگر قرار نیست کسی باخبر شود


موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است

بگذار گفتگو به زبان هنر شود


فاضل نظری 

  • بی قرار
۲۴
خرداد


مادر مهربان و صبور و نازنین پر..

بچه پاک و معصوم پر..

رفیق شفیق عزیز پر..

یار صدیقی از یاران انقلاب پر..

 

ای خدای بال و پرها! بال و پری ناب عنایت فرما که مشتاقانه به سویت پربگشایم......

 

  • بی قرار
۲۸
آبان

خاطرات نوجوانیمان که مرور می شود، رد پای دوستیشان تا کنون امتداد چشمانت را با گلهای چشم نوازش می کشاند   و دوستش داری

امروز مهمان دو عزیزیم، دو عزیز عزیزی که بر دلهای همه ما تا همیشه جا دارد، عزیزی از عزیزانی که تا ابد زنده اند..

مهمان دو عزیزی که خاطرات مادربزرگوارشان در برنامه تلویزیونی رد اشک و مرور خاطرات تلخ و شیرین  را از ذهنم گذراند،

خاطراتی که زبان اشک را خوب خوب باز کرد و خاطراتی دیگر جای خالی بچه های با صفای محله من و تو را بر دلم تازه کرد... آن روح های مطهری که در وسعت تنگ! این دنیا نمی گنجید و اکنون در نزد پروردگارشان روزی می خورند..

جایتان خالی ست برادران و پدران شهیدم که دنیای امروز بیشتر از دیروز  به حضور باصفا و خلوص نیت و تلاش پرثمرتان نیاز دارد... کم داریمتان... دعایمان کنید

دلهای خسته ما با چشمان کم سویش نور باران می خواهد......



  • بی قرار
۰۹
آبان

خیلی کنارم باش وقتی بیقراری های دلم هجوم می آورد و تو نیستی که حتی در کشاکش وتلاطم سنگین سکوتهایم سر بر آغوشت بگذارم تا لحظه ای از بیکران آرامش الهی که در وجود تو به ودیعت گذاشته بود در پناهش آرام گیرم

کنارم باش که مبادا غصه هایم رنگ خداییش کم شود و نفس در ردیف مسیله ها رخ نشان دهد والا دعا کن زودتر رخت ابدی برکشم که گاهی طاقت تحمل دنیا و حمله های پیاپیش سخت سخت سخت می شود...

تازه می فهمم آنچه شنیده بودم  از وجود بی ریا و بی تکلف ات یعنی چه، تازه می فهمم نبودنت در کشاکش این دهر چقدر و چقدر درد دارد...

وقتی حرفهایم اشک می شود و در سر چاه دل فرو می ریزد و دست مهربان و دل دریاییت نیست تا آتش درونم را خاموش کند

آآآخ...جای خالیت چقدر درد دارد....

به دعایت همیشه دل بسته بودم...

تو را به بی بی دو عالم دعایم کن...

دعایم کن....


خدایا عزیزم را به پناهت دارش.....


  • بی قرار
۰۴
آبان

                                                  کجاییم؟!

آن شب در حسینیه در عزای مولایمان سیدالشهدا علیه السلام سخنران حرفهای روز و مهمی را روی منبر می زد و دارای مخاطبانی خاص که حی و حاضر عده ایشان روبرویش نشسته بودند و نمی دانم گوششان شنوا و پذیرنده ی آن حرفها بودیا نه!..:


...ما عباس می خواهیم که تا امامش اجازه نداده با دشمن دست ندهد.......

 

در محضر مولایم حسابی خجالت کشیدم، به واسطه غریبیه او، تنهایی او، تنهایی امام حاضرمان، به واسطه بینش عمیق و بصیرتی عظیم و چشمان بینا و بیدار او که دشمن شناخته است اما ما....

چرتمان برده، تن پرورشده ایم، راحت طلب

و او حتی گاهی بر سر مسائل خواب از چشمان نازنینش می رود...

آری! آسوده بخواب او بیدار است!!!!!!!!

وقتی شعار "ما همه عباس توییم... " سر داده شد، تامل تمام وجود را فراگرفت،

خب اگر بودیم آیا اینگونه می شد؟!!!!!!

در واقعه سنگین کربلا قور کنیم در می آید همه اش... که چه باید بکنیم، چه نباید بکنیم..

خط ها را ولی زمان داده اند... ما کجاییم؟! در کنار ولی در کربلا یا در حال دور شدن از کربلا یا مشغول خود و بازیهای دنیا، یا خدای نکرده قدمی در زمین دشمن یا در کنار دشمن یا...

جان به لرزه می آمد، شرمنده شدم، از خودم

از...

حرفهایش خوب بود به جان می نشست و بصیرت می داد..

حرف هایی که باید غیر از امروز دیروز هم زده می شد... همان دیروزی که واجب تر بود..

خدا به داد فردایمان برسد...

روشنگری در زمانه بی تفاوتی ها، برای مردم، وسط مردم، به وقتش در جایش... که کار بیخ پیدا نکند تا بعضی ها!! هر کار دلشان می خواهد بکنند...

آن بعضی ها!! را هم بی خیال که گوش شنوا دارند یا نه، و با وعده های چرب و شیرین که میان تهی است، به سمتش کشیده شده باشند ببینند چه خبر است، که نه ان شاالله، و آنان که گذاشته اند ببینند و آنان که دل خوش کرده اند، دشمن!! مهربان می شود و دوست؟!! ..، الله اکبر....

حیییییییف!!! گوشهایمان کمی دیروزها حرفهای قشنگ بر سر منبرهای عمومی نشنید.. و اگر بود بلند نبود یا موثر نبود... مگر از جانب او

یاد این حرف افتادم از لسان مبارک آقایم که خدا حافظ لحظه لحظه هایش باد: شناخت نیاز لحظه ها هنر است...

شاخک هایمان که تیز نشد... بی تفاوتی حتی در سرنوشت خودمان!.. نمی دانم چه می کنیم و خدا نکند مکاری و دشمنی طرف مقابل که آقایمان یک بار دوبار نه که صدها بار بی پرده به آن اشاره کردند، آتشی به پا کند نرم که تهیه آتشش بی بصیرتی و بی توجهی و بی خیالی و پشت صحنه ها و با دستان مبارک خودمان باشد... و از زیر خاکستر شعله بکشد که دامن همه ما که هیچ، دامان آیندگان بعد از ما راهم خواهد گرفت... و در این صورت چه بد مردمانی بودیم!...

گه گاه به این می اندیشم با چه هدفی داریم زندگی می کنیم؟!

دویدن به دنبال دنیایی که خوابی بیش نیست و چشم به هم بزنیم بار سفر بسته نبسته باید بگذاریم و برویم؟!!!

مایی که سختی های انقلاب و دفاع مقدس و تحریمهای آن زمان و این زمان را تجربه کرده ایم و آن موقع چه خوب امتحان پس داده ایم، و حالا ترس از فشارها و دندان های کرم خورده دشمن (که دارد متلاشی می شود) و تحریم ها ما را با خود ببرد! فریب وعده های دروغینش را بخوریم!

ما را چه شده است؟!  آیا تجربه های آن زمان های نه چندان دور یادمان رفته؟!!!!!!!!!!!


خدا نکند مردود شویم که در کلام نورانی قرانش وعده داده که خدا قوم دیگری را که او را دوست دارند و خدا آنان را دوست دارد جایگزین خواهد کرد...


خدا بخیر کند...


خجالت می کشیم بگوییم یا مولانا العجل... که نایبش اینگونه تنهاست.. که چگونه آماده ایم؟!! . . . .

  • بی قرار
۰۲
آبان

آن وقت که جانمان می رفت، آن وقت که جانمان را در خاک می گذاشتیم ، و به خدا و به مولایش حسین.ع. می سپردیم،

 رمضان بود...حالمان دگرگون رفتن ناگهانی اش...

وسخت است خیلی سخت

آن روز تشنگی امان می برید...جسم ازتوان افتاده بود روزه بود... جان که داغ تازه و هجران ابدی نصیبش شده بود و در تب و تاب و از توان افتاده... نمی توانستند همدیگر را تامین کنند...بی حال بی حال... هر دو تشنه...

بزرگواری برای اینکه در آن وضعیت از حال نرویم دورمان آب می پاشید تا هوا کمی خنک شود،

حال کسانی که عزیز از دست داده اند چگونه است؟!.... ماه مبارک هم باشد.....

ما یک عزیز از دست دادیم  اما کربلا........

وای از کربلا.............

وای از مصیبت های بی بی زینب کبری و اهل بیت مطهر آقا سیدالشدا علیه السلام...............


  • بی قرار