بیقرار

هجرت

پنجشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۵۹ ب.ظ

از دنیا و اتفاقاتش،  که دیگر افتاده است در اتوبان حوادث و تخته گاز بی ترمز پیش می رود،

از هیاهوهای تو خالی این زمانه، از مردمی که نمی دانی می دانند یا نمی دانند برای چه زندگی می کنند،

گاهی حتی از دوستانت هم که نمی دانی در دنیای حقیقی و مجازی چه می کنند و غرق چه هستند و دیگر حوصله ی حرفها و بودنها و نبودنهایشان را نداری و...

حسابی که خسته  می شوی

دلت انگار بی پناه، کلافه، بی حوصله...

آدم های دور و برت کم رنگ می شوند، می خواهی پرتاب بشوی در غار تنهایی، هیچ کس کاری به کارت نداشته باشد...

با عظیم ترین هم درگیر می شوی!

غصه هایت جراحت پیدا می کند، گستردگیش گاهی می شود به اندازه همه ی عمر، آنوقت است که از فرط درد به خود می پیچی ونمی توانی دم بزنی...

دلت می خواهد بزنی به یک جای دور دور دور

دلت یک آرامش عمیق و طولانی می خواهد

یک کلبه آرام

در کنار کوهی با صلابت

یک رود جاری که گذارش از آن حوالی ست، صدایش جانت را لطیف تر می خواهد...

 

 دلت می خواهد  هجرت  کنی، هجرت، از همه چیز، از خود، از مکانهایی که هر روز برحسب عادت می گذری یا می مانی، از آدمها، از...

دلت می خواهد  هاجر  شوی

بعد از سعی صفا و مروه ات، بعد از خستگی و سرگردانی ات،

خدایت حال خوب بدهد....حال خیییلی خوب

  • بی قرار

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی