بیقرار

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۴
خرداد

تلفن ناشناس!

یک بار، دوبار، سه بار..اول و دومش را متوجه نشد، بار سوم برداشت

- الو، .... خانم

- ببخشید جنابعالی؟

- ....چی...

- وااای خدای من، حاج خانم شمایید؟...

 

داشت فکرش را بابت مسئله ی مهمی نظم می داد، نیم ساعت بعد باید می رفت سراغ آن کار... حالش درگیر آن مسئله بود... که تلفن زنگ زد...

مادر آقاسید...

تلفنش را نداشت، قرار بود از خانم همسایه بگیرد تا گاهی مزاحم اوقات شریفش شود.


- وظیفه من بود مادر جان من بایدخدمت شما تماس می گرفتم...


از شرمندگی نمی دانست زمین برود... از نشاط درونی نمی دانست هوا برود... از خجالت و خوشحالی مانده بود چه کند...

حالش خوب شد... روی آسمان زمین....

برادر به موقع به دادش رسید...دلگرمی حضور مادر... مادر عزیز  زنگ زده بود حالش را بپرسد در آن شرایط... خدایا....................

 

راستی تازگی ها، دل برای بودنهایتان بیشتر از پیش تنگ می شود......

شنبه 23 خرداد 94

  • بی قرار
۰۱
خرداد

اول صبحی شلوغ بود!

تب و تاب ولادت حضرت عشق.ع. شور عجیبی به فضای آرام امامزاده بخشیده بود.مناجات عظیم شعبانیه را زمزمه کرد. طبق روال همیشه قصد حیاط با صفا، تا دمی کنار برادران دوست داشتنی اش دلی صفا دهد..

از میان گلستان جمعشان آرام می گذشت، آمد کنار آشناترها،در کمال ادب از کنار سلامی داد،  

ناگهان چیزی توجه اش را به خود جلب کرد، چند ردیف جلوتر بر سر مزار آقا سید،  چند نفر آمدند و دقایقی بعد راهیه امام زاده شدند! چشم از آنها برنداشت، نتوانست از کنارشان راحت عبور کند، از وقتی با او انس گرفته بود دلش می خواست از او بداند، او که همدم لحظه های حضور در امامزاده اش شده بود، لحظات این دنیایش، هنوز از او چیزی نمی دانست، ولی مدتی است سیم اتصالش با او وصل بود، و گاهی آرام بخش لحظات سختش، هنوز آن غروب را به خاطر داشت،(خودش را رساند پیش برادر و توسلی کرد و رفت سراغ یک اتفاق..)

 چند باری سعی کرده بود از او بداند اما خبری نبود و حالا اثری یافته بود، آن هم ناب ترین، و بهتر از این نمی شد! فدای برادر...

مادر رفت به سمت ضریح و... آنگاه ارتباط برقرار شد

حدسش درست ، مادر نازنین سید بود... عزیز و دوست داشتنی، استقبالش آغوش گرم یک مادر.. الهی سلامت باشی مادر جان...

با هم گپی زدند، عجب مهربان و گشاده روی پذیرایش شده بود... پاک پاک و با صفا...صفای درونش را در کلامش می توانستی عمیق درک کنی، منتظر شنیدن بود و مادر منتظر سوال او........

پرسید و شنید...

چه شعفی بود....

تصویر مادر را انداخت در قاب عکس برادر در قلبش...

دست مریزاد مادرجان بابت تربیت الهیت، چه زیبا امانت را تحویل صاحبش دادی، خوش به سعادتت.. و بابت صبرت که نور داشت خدا بهترین اجر را عنایت کند... در حرفهایت صبرت موج می زد، از هزارها آدم این دنیا با سوادتر بودی مادرجان...

دست مریزاد آقا سید...شرمنده کردی....

این هم یادگاری مادر...خدا حفظش کند


ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون...

و زنده اید و زنده اند آنان که جان خود را در راه حضرت دوست در طبق اخلاص گذاشتند و تقدیمش کردند...

ایمان قلبی به این آیه با همین شهدا........


حواسم باشد، حواست باشد، حواسمان باشد

شهدا زنده اند، حاضرند، می بینند، می شنوند، می نگرند چه می کنیم چه می گوییم..

امام زمانشان.عج. امام زمانمان حی و حاضر ملاحظه می کنند...

خدای آنها، خدای ماها که همه جاو همیشه و هر لحظه هست،

خداایی چه می کنیم؟!!.....


بسی فراوان محتاج دعاییم،برایمان دعا کنید برادران آسمانی و زمینیم...



 

پنجشنبه 31 اردیبهشت 94

  • بی قرار