بیقرار

دله گرفته...

شنبه, ۷ تیر ۱۳۹۳، ۰۲:۱۶ ب.ظ

توصیه می شود عزیزانی که گذارشان می افتد به این پست، اگر حوصله ندارند نخوانند، همین جوری است...

 

شدت اضطراب یکشنبه هفته گذشته مال من بود، حکایت ها دارد....

خدا کند که.....

یک جاهایی کم می آوری، کم می آوری! و اینجاست هم خودت را ملامت می کنی هم کمی شاید حق با تو هم باشد.. این وسط درگیر که آه خدایا! می شنوی؟! می بینی؟! نسیمی از الطافت؟!  واسمع دعایی اذا دعوتک.. و اسمع ندایی اذا نادیتک... آه خدای من، یک جاهایی هم اینقدر کم می آوری که دعا کردن هم سخت می شود و می روی در سکوت محض محو شوی....

به قول دوست جان آدمیم خب، آدم آهنی که نیستیم...

به قول استاد حال و هوای خیلی از بچه های هم سن و سالمان جای اینکه خوب باشد جای اینکه صدای شادیشان بلند باشد جای نشاط و فعالیت پرشور در حوزه های مختلف، حالشان عجیب است، بد است!!...

به قول استاد گرامی دیگری،سختی های آخر الزمان  که هی بیشتر و بیشتر می شود...

این وسط دلت برای دوران دانشجویی، دغدغه هایت، نشاط  آن دوره ها، علاقه ها، فعالیت ها حتی در شرایط سخت، کلاس استادی که، داشتی حسابی بهره می بردی و چیز یاد می گرفتی، به خاطر یک امر کمی تا قسمتی ظالمانه، از دست رفت و تلاشهایت در آن برهه زمانی به بار ننشست تا هم ادامه دهی و بهره مند و هم حالا میوه هایش را بچینی و کاربردیش کنی  و برای خیلی چیزها که بار معنویش جان می بخشید، دلت تنگ تنگ شده، خالی شده ای، حس بدی است، می خواهی حالت خوب شود... حالا که یکسری مسائل اتفاق افتاده  با فکر راحت هم سر کار نمی روی و نگرانی پشت بند لحظه هاست...

نگرانیها و مسائلی که خییلی زودتر از موعدش رسیده... حکمتش را نمی دانی.. خدا کند..

مشکل است . . .


گاهی اینقدر درگیر مشکلات می شوی که خودت، توانایی هایت همه را فراموش می کنی، یادت می رود چه بودی، چه هستی، چه می توانستی و می توانی باشی...

سر همین ها هم محکوم می شوی خیلی جاها، پشت صحنه ی تلخی هایش مال خود آدم است، باید تحملش کنی...

بغضت را ذره ذره قورت دهی و دم نزنی...


گاهی وقتها مجبور می شوی که بر روی صورت حتی این مجاز بازار هم ماسک لبخند بگذاری یا به زور لبخندبزنی که مبادا و مبادا و مبادا....

هرچند سفارش شده ایم که غمها در دل باشد و شادیها در ظاهر، اما به خدا یک جاهایی سخت سخت می شود، تلاشت بی فایده می گردد و ... وقتی سنگینی و حجمش زیاد شود خود به خود می زند بیرون...

گاهی به سرت می زند اینجا را هم بی خیال شوی، مثل چند جای دیگر که دلت می خواست بیشتر و پربارتر و بهتر پیش برود.

شاید انتهای این صفر و یک ها فقط این باشد که عرصه را برای دشمن خالی نگذاریم...  

دل و دماغ می خواهد ماندن و نوشتن که گاهی یافتن آن هم برایت می شود کار حضرت فیل!

بماند اینجاها فضای جالبی است برای تمرین نوشتن و از آنچه برایت مهم است یا دغدغه یا....هم بخوانی هم بنویسی،

و راحت نگذری و حتی فرصت کمی بپردازی به آن تا اگر مفید است عزیزان دیگر هم استفاده کنند. یا با نظرات و نقدهایشان راهی شوند برای رشد و تعالی

 
ان مع العسر یسری... انشاالله...

خدا کند رمضان فرصت بزرگ شدن ظرف آدمی شود هر چند باید قبلش مهیا می شدیم....


نمی دانم شاید مطلب ادامه داشته باشد...

  • بی قرار

نظرات  (۲)

  • زهرا صادق منش
  • "مرداب زندگی همه را غرق کرده است
    ای عشق!همتی کن و دست مرا بگیر..."
    پاسخ:
    جانا سخن از زبان ما می گویی..

    زبان شعر رو دوست دارم، ممنون عزیز شاعر ما

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی